تبلیغات
یک لقمه عشق و یه جرعه محبت
درباره وبلاگ

می رود منزل به منزل این دلم دنبال دوست/در دو گیتی هرچه خواهم من به یاد روی اوست/ گشته لبریز این شراب جام صبرم ای خدا/ خسته گشتم بس که کردم با دلم اورا صدا/ می نویسم از فراقش دردها با عمق جان/ از دو چشمم گشته اشک ماتم و حسرت روان/بارالها!تکیه گاه آرزو هایم کجاست؟/همدم شبهای تار خستگی هایم کجاست؟/می نویسم از نگاه نافذ مستانه اش/میکنم جان را فدای آن دل دیوانه اش/در خیال خود دمی من می نشینم در برش/می گذارد او به نرمی روی بازویم سرش/در سکوت بین ما آهسته نجوا می کند /با نگاهی راز دل بر من هویدا می کند/من به آرامی نگاهش میکنم با عمق جان/ او غم چشمان خود را می کند از من نهان/می نویسم تا که شاید عقده ی دل وا شود/ اشک اگر رخصت دهد گمگشته ام پیدا شود/
مدیر وبلاگ : زهرا زارعی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كد ماوس




تلخ و شیرین

یک لقمه عشق و یه جرعه محبت
نقاش خوبی نیستم ولی انتظار تو را دیدنی می کشم...
سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : زهرا زارعی       

 سلام بابا جون
خبر داری بابا ؟ خبر داری عروس شدم؟ خبر داری بدون وجود تو سر سفره عقد نشستم ؟بابا جای خالیت رو قلبم سنگینی میکنه هنوزم بعد شیش سال .
راستی
خبر داری مامان مریضه ؟ خبر داری مامان داره زجر میکشه ؟ همون مامانی که یه تنه 50 تا مهمون رو راه مینداخت بدون این که خسته بشه همون مامانی که به خیلی از دخترای محل کمک کرد جهیزیه شون رو بگیرن حالا باید بشینه تو خونه و ببینه که من تنهایی برا خودم جهیزیه میگیرم خبر داری بابا؟

بابا خبر داری که قاسمت داره بابا میشه همون قاسمی که نگرانش بودی؟ اونم چی بابای یه دختر کوچولو که خیلی دوست داری ؟خبر داری قاسمت مرد شده ؟

بابا سرت خیلی شلوغه آره؟ الان خیلیا پیشتن که ما رو فراموش کردی درسته؟ باورم نمیشه تو باورت میشه که شیش ساله نیستی ؟که شیش ساله دارم سختی میکشم زجر میکشم از نبودنت ،از نداشتنت، از جای خالیت باباجون میدونم میدونم ناراحتی از دستم ولی دلم برات تنگ شده برای دستات برای صدات برای مهربونیت بیا به خوابم باهام حرف بزن دستتو بکش رو موهام بهم محبت کن دلم برات تنگ شده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 دی 1391 :: نویسنده : زهرا زارعی       

 سلام دوستان ببخشید که نبودم  ببخشید که جواب هیچ کدومتونو ندادم و ببخشید که به هیچ کدومتون سر نمی زنم باور کنید که دیگه دل و دماغ ندارم واسه ارتباط باکسی  حتی از نوع مجازیش .

.

.

.

کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد،،
زبانم در ادای ذکر بسم الله می گیرد،،
نمی دانم خوشی هایم چرا آنقدر کوتاه است،،
چرا هر گاه می خندم دلم ناگاه می گیرد!!!

 

من احساسم له شده برای یک عمر تو حسرتت موندم  دوست دارم اینو بدونی که به اندازه ای که میتونستم منتظرت موندم ولی دیگه زورم نرسید  به خانوادم دوست داشتم و دارم و خواهم داشت  و تو همیشه برای من ایده ال بودی و هستی ........

راستی دونه دونه خرمالوهایی که مامانت اینا اوردن با بغض خوردم

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 مهر 1391 :: نویسنده : زهرا زارعی       

**امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف

بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروزدر زندگی ات

افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی

که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر

شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: “سلام"،

اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع

کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال

کردم میخواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به

دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

* *تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً

وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه

میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

* *تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری،

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری

یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می

گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت

میبری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

* *موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات

شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من

شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

* *احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من

صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را میکنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور

با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک

سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی

سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از

عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

* *آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من

می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.*

*دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…* *دوست و دوستدارت: خدا **





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1391 :: نویسنده : زهرا زارعی       
چقد دلم تنگ شده برای اون نصف شبای سرد زمستونی كه از خاب ی لحظه پا میشدم ...از كناره پرده سرخیه آسمونو میدیدم...بعد پا میشدم و پرده رو میزدم كنارو یهو میدیدم چقد برف نشسته رو زمین ،رو درخت ، ... چقد دوس دارم زمینی كه برف اومده و هیچ اثری از رد پای آدم و ماشیناش روش نیست خودت قدم بزنی...بعد برگردی خودت رد پاتو نگاه كنی....حس میكنی تو جایی هستی كه فقط خودتی و خودت...آرامش بخشه این تنهایی!!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 مرداد 1391 :: نویسنده : زهرا زارعی       

بعضی وقتا گریه، بعضی وقتا داد، بعضی وقتا خنده های تلخ، بعضی وقتا هم سکوت ،باعث میشه آدم خالی بشه اما یه وقتایی هیچی بار سنگینت رو بر نمی داره نه گریه نه فریاد نه خنده و نه سکوت  این جور وقتا بارت از جنس حسرت ،حسرت یه آرامش که پر از نا امیدیه اما من به این موقعیت ها که حسابی هم دور و برت خلوته و هیشکی سراغی ازت نمی گیره میگم طوفان،طوفان قبل از آرامش وشدیدا معتقدم بعد از این طوفان یه آرامشی تو زندگی حاکم میشه که همه حسرتشو میخورن همونایی که سراغی ازت نگرفتنا اما مشروط بر این که تحملش کنی وتوش دست از پا خطا نکنی  دوست دارم راجع به طوفان صحبت کنم یه وقتایی نسیم آروم میشه تو به خیال این که تموم شده از پناه گاهت میای بیرون و میگی خب خداروشکر تموم شد اما غافل از این که طوفان تمام نفسشو نگه داشته تا یدفه بدش بیرون و درخت ایمانت رو از ریشه در بیاره اینجا باید آدم خیلی قوی باشه  ومقابل سختی های زندگی کفر نگه  با این باد تند شاید ایمان سست بشه و وسطاش یکم نا امید بشی اما حداقلش اینه که از ریشه در نیومده و آدم میتونه دوباره جاشو سفت کنه من دقیقا تو این مرحله ام درست جایی که احساس کردم همچی آروم شده بلند شدمو گفتم خب تموم شد دیگه اما ،خدا با طوفانی که دوباره راه انداخت  یه سنگ دیگه جلو پام انداخت  بهم گفت هی بشین من هنوز با تو کار دارم فهمیدم که بسم نیست و هنوز باید باد سخت طوفان رو تحمل کنم  اونم تنهایی  اما خوشحالم میدونم که بعداز این طوفان بزرگ تو زندگیم یه آرامش بزرگتر میاد  اصلا نا امید نیستم میدونی هرچی این طوفانه بزرگتر وسخت تر آرامش بعدش بیشتر و بهتر دارم بهتون پز می دم بچه ها من یه آرامش بزرگ در انتظارمه دلتون بسوزه چه چیزایی گفتم منو به خاطر حرفای مسخره و بی سرو ته م ببخشید

راستی یه چیزی به این موضوع هم شدیدا معتقدم که اگه دیگران برام دعا کنن حتما قبول درگاه حق میشه پس دوستای گلم تو رو خدا تو این شبا منو یادتون نره مامانم الان تو بیمارستانه  با یه عالمه مریض دیگه که چشم انتظار دعای شما ها هستن تو این شب های عزیز اونا رو یادتون نره هرجایی که دلتون شکست یادی از مریضا بکنید و براشون دعا کنید از خدا بخواید به من تنها رحم کنه و مامانمو صحیح و سالم بهم برگردونه. اینم عکس مامان جونم قبل از بستری شدن تو بیمارستان سرخه حصار.


پی نوشت:من این مدت شرمنده همه تون شدم از همه معذرت میخوام از اونایی که منو به مطلب جدیدشون دعوت کردن ولی من نرسیدم برم بیشتر عذر خواهی میکنم جبران میکنم دوستای گلم

اعتراف نوشت: البته این مدت نه این که نیومده باشم تو نت ها چرا اومدم ولی اینجا نیومدم جاهای دیگه رفتم.  بازم عذر میخوام 

 

                                               التماس دعا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...